day 2

Friday, 3 Feb 2017 – main performance starts

متن – text

Session 2

 

Session 1 (Gita will be starting the text from the beginning again today)

هشت سالگی
پر انرژی قلدر مئاب اهل دعوا
دختر ناظم مدرسه از خود مطمئن
دونده ی پرقدرت کوچه، اهل کتک کاری و کشتی با پسرهای کوچه، جر زن
وحشی
تو مدرسه گیس دخترها رو برای تفریح میگرفتم و میدویدم
چشمهای سیاه و براق و موهای فرفری
عاشق موی بلند صاف و شرابی سیه تاب
عاشق برنده شدن و تحسین شدن
عاشق کفش مردانه ی سیاه و سفید مدل ایتالیایی و روژ لب قرمز آتشین
در آرزوی پسر بودن
در آرزوی تغییر جنسیت

سینه ی چپم ورم کرده بود و دردناک بود.
زن دایی: کورک نیست، مایه کرده
مامان: مگه میشه؟ 8 سالش هم نیست

(هله هوله فروشی در سینما)
پسر اولی: دختره؟
دومی: نه پسره
اولی: ممه داره
من از بالا به سینه م که دیگه صاف نیست و موقع حرکت دردناکه و لرزشهاش رو از زیر چشم میبینم با دقت نگاه میکنم و بغض میکنم. لباسهای کودکانه م روی سینه هام فشار میارن.

مادرم سعی میکرد این اتفاق شرم آور رو ندیده بگیره. مامانم به اطرافیان فضول : نمیدونم والله، من که دیر سینه درآوردم، دخترهای برادرم هم ۱۴-۱۵ سالشون بود، نمیدونم چرا این اینجوری شد. وقتی کسی میمرد مادرم همیشه میگفت نمیدونم چرا اینجوری شد.

عاشق بودم. پسر همسایه، دبیرستانی، قد بلند، صدای قوی، همیشه لبخند به لب. یه خرگوش کوچولو داشت که گاهی میذاشت بغلش کنم. با خانواده هامون میرفتیم سینما. اون حرفهای فردین رو تکرار میکرد و صداش به من گرما میداد. وقتی باهام نون بیار کباب ببر بازی میکرد، مواظب بود زیاد دردم نیاد. هیچوقت باهام دعوا نمیکرد. کتکم نمیزد.

یازده ساله که بودم، تو باغ ملی روی تاب دو نفره دستم رو گرفت. بوی تنش تجاوزی رو که در ۵ سالگی تجربه کرده بودم به یادم آورد. ازش بدم اومد، چندشم شد.

تجاوز اول و آخرش به مادرم ختم میشد. حتی جرات نداشتم بهش بگم چه اتفاقی افتاده. هر روز با اجبارها و اخمهاش به من تجاوز میکرد
برو گمشو
خاک بر سرت
مردشورت ببره
برو از بچه ی مردم یاد بگیر، نصف توئه
یاد بگیر
بچه ی بد
غلط کردی
بازدوباره
جونمرگ بشی
این چه جور راه رفتنه
درست بشین
پاهاتو ببند
زشته
قشنگ وایسا
اونو نگاه کن چه خوب حرف میزنه
اونو نگاه کن چه خوب راه میره
بلند نخند
صدای خوندنت تو کوچه میومد، پسرا دم در بودن
موگیرها، جورابهای تنگ ضخیم، کیسه کشیدنهای توی حمام، گیر کردن شانه میان موهایی که با سدر شسته شده بود، پوستی که برای سفید شدن زخم میشد
سر نخوردن غذا، کثیف شدن لباس، سر هر چیزی اخم و تشر

حالا اگر بهش میگفتم پسر 16 ساله ی داییم شلوارمو در آورده چی میگفت؟ چی میتونست بگه؟
دلم میخواست بگم و مادرم منو نوازش کنه و بگه عیبی نداره، تموم شد، دیگه نمیذارم تکرار بشه
ا

8 Years Old

Full of energy, confrontational, daughter of vice principle, self-assured
Challenging, physically fighting with the street boys, cheating.
The most powerful and fastest runner of the neighborhood.
Wild – I would pull long braids of girls in school for fun of it.
Strong, with black shining eyes and wavy hair, but wanting to have long straight jet black hair.
Burning to win, being admired.
Loving men’s black and white Italian style shoes and flaming red lipstick.
Wishing to be a boy.
Wishing to change my gender.

My left breast was swollen and painful.
My uncle’s wife: “it is not tumor, it’s growing.”
My mom: “how can it be? she is only 8 years old.”
(the boys selling goodies in theater) the first one: “a girl?”
Second one: “no, a boy.”
The first one: “she has breasts”
I look at my breasts, which are not flat anymore, and ache and shake when I walk. Tears well up in my eyes. My girlish dress presses on my chest.

My mother tried to ignore this shameful event and cover it up: “I do not know why this happened? My breasts developed late. My nieces had theirs develop around 14-15 years of age. I don’t know why this happened.” When someone died, she’d always say I don’t know why this happened.

I was in love. My neighbour, a high school boy, tall, with a strong voice and always smiling. He had a little rabbit he would allow me to hug. With our families we would go to the movies and watch Fardeen [an Iranian film star]. He would repeat Fardeen’s words to me. His voice would give me warmth. We would play the hand slapping game but he always made sure not to hurt me.

When I was 11 years old, he took my hands while we were on a swing in the National Park. His body odor reminded me of the rape I had suffered when I was 5 years old and I suddenly hated him. I became disgusted.

I blame my mother for this, for it was she who left me at my uncle’s house.
My mother, to whom I didn’t dare disclose what had happened to me.
My mother, who would also abuse me, with her bad temper and forceful attitude:
“Get lost!”
“Stupid girl!”
“Hope you die!”
“Learn from other kids who are half your age!”
“Bad girl!”
“You should repent!”
“Again?”
“I hope you die young!”
“What kind of walk is that?”
“Sit right!”
“Walk right!”
“It is shameful!”
“Talk nicely!”
“Stand up straight!”
“Look at that one, how well she talks!”
“Look at that one how well she walks!”
“Don’t laugh too loud!”
“Your loud singing can be heard in the street and there are boys outside!”

She would scrub my skin with a coarse loofah to make it white until my skin peeled and bled. She would force me to wear heavy, tight stockings. She would tug at my wet kinky hair with a comb. I was always being criticized for not eating, making my clothes dirty…
What if I told her that my uncle’s 16-year-old son had taken my pants off? What would she say? What did she have to say?

I wanted to tell my mother, wanted her to caress me and tell me that it was ok, it was over with, and she would never let this happen to me again.