day 3

Saturday, 4 Feb 2017

NEXT PERFORMANCE DAY: TUESDAY, 7 FEB, STARTING AT 11 EDT (8 PDT, 16 GMT)

متنTEXT

Session 2: 1:30-2:30 EDT (10:30-11:30AM PDT, 18:30-19:30 GMT)

Session 1: 11:30-12:30 EDT (8:30-9:30AM PDT, 16:30-17:30 GMT)


هشت سالگی، ادامه
اما او چی برای گفتن داشت جز یه کتک و چندتا فریاد و به مشت کلمه ی بد و چند ساعت بداخلاقی و یه عالمه سوال
امان از این سوالهاش که منو در مقابل همه ی دنیا لخت میکرد
تداوم تجاوز تداوم ترس.
خیلی سخته گفتن

نه سالگی
تلویزیون به شهرمون اومد. عشقهای سریالهای تلویزیونی رو میدیدم و دلم میخواس مثل هنرپیشه ها باشم. لباسهای سکسی،
تو آغوش مردا رقصیدن،
در آن واحد مورد توجه چند مرد بودن،
رقابت اونها بر سر بوسیدنم  یا رقصیدن با من،
رقاصه ی سکسی کاباره بودن،
روی صحنه های پر بیننده با لباسهای کوتاه بالرین ها و پاهای برهنه رقصیدن.

اما آنچه میبایست باشم: دختر معصوم و نجیب و پوشیده و محجوب و درسخون و بی اعتنا به پسرها و نمازخون و کم حرف و مودب

هر لحظه تظاهر به نجابت تعریف شده ی مادرم احساس هرزه بودن و طرد شدگی رو در من تشدید میکرد. تو مدرسه بچه ها در باره ی بکارت و ازدواج حرف میزدن. طبق حرفهاشون من چون باکره نبودم نمیتونستم ازدواج کنم. توی خونه گوشم به این کلمات حساس شده بود. کم کم پذیرفتم که مقصر من بودم نه متجاوز.

خیلی سخته گفتن
حالا فکر کن نسبت به عفاف و نجابت چه حسی باید داشت. چه سخته نوشتن.

یازده سالگی
کلاس پنجم عادت ماهانه م شروع شد. مادرم در این مورد به دستور پزشک اطفال برام از قبل توضیح داده بود، اما در مورد رابطه ی جنسی، احتمال تجاوز، و اینکه اگر کسی به بدنم دست زد باید از خودم دفاع کنم چیزی نگفت هر چند که در مورد اینکه اگر به بدنم دست بزنم دختر بدی هستم از دو سه سالگی خیلی چیزها ازش شنیده بودم. وقتی منو پیش دکتر زنان برد شرمگین بودم از اینکه بدنمو ببینه و لمس کنه.

هنوز احساسات جنسیم برام معنی واضحی نداشت. هر روز خود ارضایی میکردم اما نمیتونستم تصور کنم که هیچ پسری که عاشقش بودم بتونه چنین لذتی رو بهم بده. دلم میخواست یه مرد عاشقم باشه. بغلم کنه، نوازشم کنه، از دوست داشتنم بگه و منو با خودش به گردش و سفر و سینما و صفحه فروشی ببره، منو از اون خونه به خونه ی امن خودش ببره.

دوازده سیزده سالگی
هنوز نمیدونستم موقع عادت ماهانه از کجا خونریزی دارم. یه بارموقع استراحت بعد از ظهر در حال خود ارضایی مجرایی رو پیدا کردم که قبلا حسش نکرده بودم. مطمئن بودم مجرای ادرار نبود. با میله باریکی امتحانش کردم و متوجه شدم که عمیقه. میخواستم بدونم چقدر عمیقه. میله رو بیشتر فشار دادم. حس خاصی پیدا کردم. نه لذت. یه نوع رها شدن چیزی در اون ناحیه. وقتی از جام پاشدم حس کردم چیزی تو شورتم ریخت، تو دستشویی دیدم لخته خون غلیظی بود که جذب پارچه شورتم نمیشد.

چند سال بعد یکی از بچه های رشته ی تجربی برام با تصویر توضیح داد که در چه شرایطی بکارت پاره میشه. فهمیدم که خون بکارت که میگفتن همون لخته بوده و من در واقع تو تجاوز ۵ سالگی بکارتم رو از دست نداده بودم، بلکه تو این آزمایش بکارتم پاره شده بود. وفتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم. از خودارضاییم خجالت مبکشیدم و احساس گناه میکردم. بوی بدنم هم کلافه م میکرد و احساس کثیف بودن رو تشدید مبکرد. فکر میکردم عامل همه ی بدبختیهام خودم هستم.

پنچ سالگی  —   این قسمت متن تجربهٌ تجاوز جنسی را شرح میدهد
خونه ی داییم. زمستون. مامان با زن دایی و دایی و دختر بزرگش با لباس سیاه رفتن ختم.

من موندم با پسر دایی ها. ۵ ساله، ۹، ۱۲، ۱۴ و ۱۶. بازی میکردیم. یه مرغ دارم. نون بیار کباب ببر. دکتر بازی. پسردایی بزرگتردکتر بود. بعدی هم منشی بود. اتاق یه پستو داشت که رختخوابها توش بود. نوبتی ما رو میفرستاد توی پستو. نوبت من شد.

بلوزمو زد بالا و سینه ام رو معاینه کرد. گفت باید درجه بذارم، اول انگشتش رو توی مقعدم فرو کرد و بعد دم یه قاشق رو. بعد گرمای بدنشو رو پشتم احساس کردم. آلتش رو بین پاهام گذاشته بود. میگفت ساکت باش. وقتی باسنمو نوازش میکرد حس خوبی داشتم. اون قسمت بدنم همیشه مورد توهین بود. اما او باهاش مهربون بود.

به تدریج وزنش نفسمو بند آورد. بین پاهام میسوخت. دستهاش منو نگه داشته بود. ترس ورم داشت. اما جرات نداشتم چیزی بگم. نمیدونستم چه اتفاقی داشت میافتاد. میدونستم اون ناحیه زشت بود و ممنوع اما نمیدونستم چه کار کنم.

بعد بوی خاصی رو احساس میکردم که خیلی آزارم میداد. بعد مایع گرمی رو بدنم لغزید. حس کردم روم ادرار کرد.

از اون به بعد رو کاملا فراموش کردم. نمیدونم چطوری از پستو اومدم بیرون. نمیدونم کی مادرم برگشت. شب تو خونه احساس زخم داشتم. سوزش داشتم و ضعف. میترسیدم. اگر به مامان میگفتم سرزنش میکرد که چرا رفتی تو پستو. دندت نرم. بچه بد. احساس میکردم کثیفم. اون جای بدن زشت بود. اون کار زشت بود.

من زشت بودم. اولش کنجکاو شده بودم و حس خوبی درم برانگیخته شده بود. من کار زشت کرده بودم. تا مدتها جوشی که توی دهانه ی واژنم زده بود رو لمس میکردم و فکر میکردم به دلیل اون تماسه.

بیست و یک سالگی
چند سال افسردگی و تمایل به خودکشی. از ۱۸ سالگی سال کنکور افسردگیم شدید شده بود.

ادامه کار در روز سه شنبه ۶ فوریه از ساعت ۱۱ صبح به وقت شرقی آمریکای شمالی

 


8 years old (continued from yesterday)
But what did she have to offer me except beating me up, screaming,, insulting me, sulking for a few hours and then drowning me in questions. Oh, save me from her questions that would strip me naked and shame me in front of the whole world. Continued fear. Continued rape.
So hard to talk about these things.

9 Years Old
Television came to our town. I liked to watch the romantic movies. I wanted to be like the stars of TV serials, wearing sexy clothes, dancing with men, watching them compete with each other to kiss me or dance with me. I wanted to be a sexy nightclub dancer, or a ballerina, performing in tutus and bare legs on stage in front of large audiences.

But I was supposed to be: Shy, innocent, covered, chaste, innocent, indifferent to boys; studious, prayerful, quiet and polite.

Every moment that I had to display the chastity and nicety as my mother had defined made me feel more like a cheap slut. In school, girls would talk about virginity and marriage. All these would throw me into despair. According to them, I wasn’t a virgin and therefore couldn’t marry. I had become sensitive to these words and little by little I came to the conclusion that I, not the rapist, was the guilty one. From then on, I started having a strange feeling about being a “good innocent girl.”

It is very difficult to talk about this.

11 Years Old
I was in 5th grade whenmy monthly period started. On the instruction of the pediatric doctor, my mother had explained menstruation to me. But she never told me about sex, sexual abuse, rape or how to defend myself if someone molested me or touched me. She had however warned me again and again since I was two or three that if I touched myself down there I would be a very bad girl.

When she took me to a gynecologist, I had to let him look at and touch my naked body. I felt ashamed. I didn’t understand my sexual feelings yet although I masturbated daily. I couldn’t imagine that any boy whom I would love, could give me as much pleasure. I wanted to fall in love with a man who was in love with me, would hug and caress me, tell me how much he cared for me, and take me on trips, take me to the cinema and record stores; someone who would take me from that house of terror to his safe house.

12-13 Years Old
I didn’t know yet where the menstruation blood came from. One day during the afternoon nap time, as I was masturbating I found an opening that I had not sensed before. I was sure it wasn’t where I peed from. I put a thin rod in it. Wanting to know how deep it was, I pushed it in more. I had a strange feeling. Not pleasure, but like something getting released there. When I got up I sensed something sliding down my vagina. In the bathroom I saw that it was a coagulated blood that was so thick it would not be absorbed by my panties.

A few years later, a biology student told me about hymen and explained, with diagrams, how it would break. I realized that I had not lost my virginity at age 5, but lost it through my experiment with the rod. I was very upset. I felt ashamed about masturbating,felt guilty. My body’s odor disgusted me and increased my feelings of dirtiness. I felt I myself was the cause of all my misfortunes.

5 Years Old This section describes an experience of rape.
My uncle’s house, winter time. My mother, my uncle, my uncle’s wife, and their eldest daughter were all in black outfits and went to a funeral. I stayed with my uncle’s sons, aged 5, 9, 12, 14, and 16. We were playing different games inside. Then my oldest cousin became a doctor. The second oldest became his assistant and sent us in turn into the doctor’s office which was in the room’s closet. My turn came.

He pulled up my shirt and examined my chest. Then said he had to measure my body temperature. He first put a finger into my anus and then a spoon handle. Then I felt his body’s heat on my back. His penis was between my legs. He told me to be quiet. When he was caressing my buttocks, it felt good. That part of my body was always considered dirty and shameful but he treated it with kindness.

Eventually his weight made it hard for me to breathe. I felt a burning between my legs. His hands held me down tight. I was scared, but I didn’t dare make any noise. I wasn’t sure what was happening. I knew that that part of the body was forbidden and shameful but I didn’t know what to do. Then I smelled a terrible odor that really bothered me. A warm liquid slid down on my body. It felt like he was urinating on me.

I can’t remember anything after that. I don’t know how I got out of that closet. I don’t know when my mother came back or when I came home that night. I felt injured. I was burning and weak. I didn’t dare tell my mother what had happened. She would blame me for having gone into that closet in the first place: bad girl. It’s your own fault. I felt dirty. I had felt curious at the beginning and it had aroused a good feeling in me. I felt ashamed, like I had done a dirty thing. For a long time after I would touch the skin sore on my vagina and think it was because of that encounter.

21 years of age

Several years of depression and feeling suicidal. From age 18, at the time of university entrance exam, my depression had begun. my depression had begun.