day 4

Tuesday, 7 Feb 2017
متنTEXT

Session 2

 

Session 1


۲۱ سالگی
چند سال افسردگی و تمایل به خودکشی. از ۱۸ سالگی سال کنکور افسردگیم شدید شده بود. بعد اخراج از دانشگاه. بعد زندان و قطع ارتباط با دوستام.

بعدم دوست پسرم خبر داد ازدواج کرده و از کشور رفت. آنقدر گریه میکردم تا از خستگی به منگی میرسیدم. هشیار که میشدم باز گریه میکردم. مادرم با پیشنهاد دختر خاله م منو پیش روانپزشک برد. درمان با دارو شروع شد. روانپزشکم ازم خواست بذارم با مادرم ماجرای تجاوز ۵ سالگی رو در میون بذاره.

سرزنش نگاه مادرم از همه جهنمی وحشتناکتر بود. هنوز هم احساس میکنم از اون دنیا منو نگاه میکنه و مقصر میدونه. دختربد. بی حیا. بی آبرو. روز چله ی بابات رفتی تو پستو. از همون ۵ سالگی که نه از همون موقعی که دنیا اومدی شر بودی. من چه گناهی کرده بودم که گرفتار تو شدم.

باز هم ۱۱ سالگی
از نگاه مردها به بدنم لذت میبردم، بشرط اینکه زل نمیزدن و مطمئن بودم بهم دست درازی نمیکنن. خیلی عاشق میشدم اما کافی بود طرف به بدنم توجه زیاد توجه کنه تا ازش بیزار بشم. لمس خوب باید آدابی میداشت، مثل لمس قرآن.

لباسهامو تنگ انتخاب میکردم و خودمو توی اون لباسها ملکه ی زیبایی، یه رقاص خوش اندام میدیدم. اما متلکها و دست درازیها کلافه م میکرد. از طرف دیگه تنها لحظه هایی که کسی از زنانه بودن اندامم تعریف میکرد همون وقتهایی بود که در مورد سینه هام متلک میگفتن.

بیچاره مادرم نمیتونست نفرتش رو از زن بودن، یا از زن شدن من، سرم خالی نکنه. بارها میگفت که آرزوش داشتن یه دختر بوده. انگار این دختر قرار نبود زن بشه. انگار خشمی رو که از شرایطش داشت میبایست سر دخترش خالی کنه. با بیحرمتی کیسه ی پشمی رو به سینه های دردناکم میکشید و زخمشون میکرد و من این خشم وحشیانه رو وقتی به بدن بیقواره م نگاه میکرد میدیدم.

نمیشد با یه پسر اینکارو کرد

شوهر برام معنی آرامش داشت، معنی سینما و دیسکو رفتن، روژ قرمز زدن، دست تو دست یک مرد تو خیابان قدم زدن.

هنوزم دلم خونه ی امنی میخواد که چرا کردی نشنوم، جایی که نترسم از محاکمه شدن به محض ورود. هنوز دلم میخواد وقتی در رنج از ناتوانیهام، میپرسم “چکار کنم” کسی جواب نده جونت در بره، تقصیر خودته. بارها خواب میبینم که کسی منو گرفته و برهنه میکنه. تو خواب از ترس میمیرم.

خیلی سخته گفتن
خیلی سخته نوشتن

۱۵ سالگی
سالهای دردناک محیط خاله زنکی مدرسه ی دخترانه بالاخره گذشت. مدرسه جدیدم مختلط و پراز هیجان بود.

عاشق جلب توجه بودم. اما آموزه های مذهبی راحتم نمیگذاشت و غرق بودم در حس گناه و اضطراب. احساس زشت بودنم با کم شدن وزنم از بین رفته بود. به طور دائم شکمم رو تو نگه میداشتم که نکنه پسری که دوستش داشتم از هیکلم خوشش نیاد.

راه رفتنم با دامنهای تنگی که میپوشیدم شبیه راه رفتن زنهای ژاپنی توی فیلمها شده بود. برعکس سالهای قبل که با پشت قوز کرده و گردن آویزون راه میرفتم، حالا گردنم افراشته و پشتم کاملا صاف بود. یک ماه کتاب روی سرم گذاشتم و راه رفتم تا عادت کردم اینطوری باشم.

کمتر به یاد ۵ سالگیم میافتادم و میترسیدم که ازدواج برام ممنوعه چون باکره نیستم. حالا من میتونستم عاشق پسری بشم که هر روزبالاجبار میدیدمش. اونجا دخترا هر روز برای جلب توجه پسرا و معلمهای مرد کلی زحمت میکشیدن.

معلمها همه مرد بودن اما مثل معلمهای زن دبستان و دوره راهنمایی تهدید کننده نبودن. بعضی هاشون حتی حمایت گر و دوستانه با ما رفتار میکردن. شنیده بودیم که اونایی که بیشتر بهمون اهمیت میدادن و مثل آدم باهامون رفتار میکردن سیاسی بودن و بیشترشون سابقه زندان داشتن. اما کسی بی پرده از چیزی حرف نمیزد.

۱۷ سالگی
آغاز درگیریهای انقلاب، سال۱۳۵۶. مذهبی بودم اما قرتی. تلویزیون نمیدیدم چون گناه بود، اما از لباسهای سکسی نمیتونستم دست بردارم. خوب انتخابشون میکردم که باریکتر و زنانه تر نشونم بدند. در عین حال دایما از بی حجابی و جلب توجه احساس گناه میکردم.

تو بحثهای فلسفی و سیاسی که رونقشون زیاد بود من جانانه طرف خدا رو میگرفتم. انگار نه اینکه تو کتابهای توضیح المسائل به دلیل تجاوزی که تجربه کرده بودم محکوم و مطرود بودم. مردها میتونن از زنشون بدون طلاق جدا بشن اگر زن قبل از ازدواج نگفته باشه که باکره نیست. اگر نمیگفتم مطلقه میشدم. اگر میگفتم و مادرم میفهمید باید با جهنم او روبرو میشدم که از جهنم خدا بدتر بود.

تو پاییز ۵۷ انحصارطلبی بچه های مذهبی زد به رگم.


21 years of age

Several years of depression and feeling suicidal. From age 18, at the time of university entrance exam, my depression had begun. Then came expulsion from the university. Then prison and isolation from my friends. Then my boyfriend informed me that he had married, and he left the country. I cried all the time to the point that I would pass out from fatigue. And I cried again when I awoke. On my cousin’s recommendation, my mother took me to a psychiatrist and I was put on medication.

The psychiatrist asked me to let him tell my mother about when I was raped at age 5. The scolding in my mother’s gaze when she looked at me was harder than being in hell. I still feel her looking down at me from the other world and blaming me. You are a bad girl. Shameless. Dirty. You went into the closet on the 40th day of your father’s passing. From age 5, actually from the day you were born, you were nothing but trouble. What sin did I commit to be stuck with you.

11 Years Old, Revisited

I enjoyed men’s gaze on my body as long as they didn’t stare for long and I was certain they wouldn’t try to touch me. Although I always had crushes as soon as the guy paid too much attention to my body I would hate him. As if there had to be a special ritual to his touch like touching a holy book. I picked tight cloths and would see myself as a beauty queen, a dancer with great figure. But street harassment and catcalls bothered me. At the same time, the only times someone complemented me about my body was when they made lewd comments about my breasts.

My poor mother couldn’t help taking out on me her hatred of my being and becoming a woman. She said time and again that she always wished to have a girl. It was as if this girl wasn’t supposed to turn into a woman. As if she had to dump on her girl all the anger she felt because of her situation. She’d scrub my breasts with a coarse lofah with anger and disrespect until my skin would bleed, and I felt her mad anger when she looked at my shapeless body. She couldn’t wouldn’t do that to a boy.

Having a husband meant having peace for me, going to theaters and discos, wearing red lipstick, holding a man’s hand while strolling in the city.

I still long for a home where I do not get bombarded with why-did-you-do-this, where I am not in fear of being put on trial as soon as I enter. I still long to be able to ask for guidance when I am weak and inadequate without being judged and told It’s your own fault. I often dream that someone is holding me and stripping me naked. I die of fear in the dream.

It’s so difficult to talk.

15 Years Old

The years of girls high school and its gossipy environment finally passed. My new school was co-ed and exciting. I loved attention. But religious teachings would not leave me alone and I was filled with guilt and anxiety. I didn’t feel ugly any more since I had lost weight. I always sucked in my stomach fearing that the boy that I liked wouldn’t like my figure otherwise.

I wore tight skirts and walked like Japanese women in movies. Unlike before when I walked with my head down and slouched shoulders, I now walked with my head held high and my back straight. For a month I practiced walking with a book on my head until I learned to walk like that.

I rarely remembered my age 5 and the fear of being forbidden from marrying because I wasn’t a virgin. Now I could fall in love with a body that I had to see every day at school. There, the girls worked very hard every day to attract the attention of the boys and male teachers.

All of our teachers were men, but they weren’t as threatening as the female teachers in primary and middle schools. Some of them were even friendly and supportive towards us. We’d heard about the teachers who cared about us more that they were political dissidents and most of them had been in prison. But nobody talked about anything openly.

17 Years Old

The beginning of the revolution in 1976. I was religious but trendy. I would not watch TV because it was sinful but couldn’t stop wearing sexy dresses. I would choose them carefully so they would make me look thinner and more feminine. And I constantly felt guilty that I was not veiled and was getting attention.

In political and philosophical discussions that were the trend I would vehemently defend god. As if it wasn’t true that according to religious books I was guilty and an outcast because of the rape I had experienced. . Men could abandon their wives even without formal divorce if the woman had not mentioned before marriage that she was not a virgin. If I didn’t say I would be cast aside. And if I said anything, I would have to face my mother’s hell which was worse than god’s hell.

In the fall of 1978, I got turned off by the dogmatism of religious kids.