day 5

Wednesday, 8 Feb 2017
متن — TEXT

Session 2
We will be streaming our second session at 3:30 today instead of at 2pm.

Session 1


دیروز نوشته شد  — ۱۷ سالگی
آغاز درگیریهای انقلاب، سال۱۳۵۶. مذهبی بودم اما قرتی. تلویزیون نمیدیدم چون گناه بود، اما از لباسهای سکسی نمیتونستم دست بردارم. خوب انتخابشون میکردم که باریکتر و زنانه تر نشونم بدند. در عین حال دایما از بی حجابی و جلب توجه احساس گناه میکردم.

تو بحثهای فلسفی و سیاسی که رونقشون زیاد بود من جانانه طرف خدا رو میگرفتم. انگار نه اینکه تو کتابهای توضیح المسائل به دلیل تجاوزی که تجربه کرده بودم محکوم و مطرود بودم. مردها میتونن از زنشون بدون طلاق جدا بشن اگر زن قبل از ازدواج نگفته باشه که باکره نیست. اگر نمیگفتم مطلقه میشدم. اگر میگفتم و مادرم میفهمید باید با جهنم او روبرو میشدم که از جهنم خدا بدتر بود.

تو پاییز ۵۷ انحصارطلبی بچه های مذهبی زد به رگم.

آمروز از اینجا شروع میشود

یکدفعه همه پایه های منطقی که خدا رو بر کرسی فرمانروایی میشوند فرو ریخت. مثل فروپاشی پایه های سلطنت. خدارفت. اصلا انگار هیچ وقت نبود.

یکه تاز میدان هستی شدم و قانون رو تو دست گرفتم: زهرا آزاده. زهرا بیگناهه. زهرا میتونه با کسی که خدا رو قبول نداره ازدواج کنه. زهرا میتونه از جهنم خونه مادرش خلاص شه.

اما زهرا غافل از قدرت سنتها بود.

۱۸ سالگی
به پسری(ح) که خودشو کمونیست میدونست گفتم باکره نیستم. اول گفت نجاتت میدم. بعد گفت سکس میخوام.

 بهش وابسته شدم. برای موندن با او التماس کردم. حاضر بودم به هر قیمتی از اون خونه ی دلتنگی خلاص بشم. از زیر بار سرزنشها. چرا عروسی نمیکنی که من خیالم راحت بشه که وقتی سرمو زمین گذاشتم یکی بالای سرته.

تن به سکس دادم. اولین بار از دیدن بدنش نزدیک بود از حال برم. با اولین تماس انزال شد. جاری شدن مایع گرم رو که رو پوستم حس کردم با وحشت زدمش کنار. خاطره تجاوز ۵ سالگی آزارم میداد. گفتم حامله میشم. او هی میگفت بیا دیگه آبش ریخت نترس حامله نمیشی.

بعد از اون هروقت سکس میخواست منظورش مقعدی بود. دوباره افتادم به قعر سیاهچال. برام واقعا دردناک و تحقیر کننده بود. اما اگر مقاومت میکردم باهام قهر میکرد.

دوست داشتم منو بغلکنه و صورتمو ببوسه، اما نه بیشتر. نه بوسه ی لب به لب، نه تماس دستهاش با سینه هام، نه لمس باسنم، و نه هیچ تماسی که از میل جنسی سرچشمه بگیره. میخواستم از حضور من و در آغوش گرفتنم، شاید مثل یک پدر، لذت ببره.

از بوی میل جنسی چندشم میشد. بدتر از اون بوی لحظه ی انزال بود. وحشتزده میشدم. اما برای نگه داشتنش تن میدادم.

چند موقعیت خوب رو از دست دادم، از جمله سفر به کانادا برای ادامه ی تحصیل، فقط برای اینکه در چنبره ی وحشت از مجرد موندن هنوز هم گرفتار بودم. این وحشت، در دسترس آگاهی من نبود، و من به بهانه ی وفاداری و دوست داشتن این تلخی و درد رو میخریدم.


17 Years Old   (started yesterday)

The beginning of the revolution in 1976. I was religious but trendy. I would not watch TV because it was sinful but couldn’t stop wearing sexy dresses. I would choose them carefully so they would make me look thinner and more feminine. And I constantly felt guilty that I was not veiled and was getting attention.

In political and philosophical discussions that were the trend I would vehemently defend god. As if it wasn’t true that according to religious books I was guilty and an outcast because of the rape I had experienced. . Men could abandon their wives even without formal divorce if the woman had not mentioned before marriage that she was not a virgin. If I didn’t say I would be cast aside. And if I said anything, I would have to face my mother’s hell which was worse than god’s hell.

In the fall of 1978, I got turned off by the dogmatism of religious kids.

(Embodied writing will start from here today.)

All of a sudden the entire foundation of the logic that had put god on the throne crumbled. Like the crumbling of the foundations of monarchy. God disappeared. As if it never existed.

I became a maverick and took the law in my own hands. Zahra is free. Zahra is innocent. Zahra can marry someone who doesn’t believe in god. Zahra can get away from her mother’s hellish house.

But Zahra was ignorant of the power of tradition.

18 Years Old

I told a boy who considered himself a communist that I wasn’t a virgin. First he said he would save me and then he said he wanted sex.

I became dependent on him. I begged to be with him. I was ready to pay any price to get out of that depressing home. To get away from the scolding, to get away from Why don’t you get married so I don’t have to be concerned about you when I die, so I know that somebody is looking after you.

I agreed to have sex with him. When I first saw his naked body, I almost fainted. He ejaculated with the first touch. I pushed him away with fear as soon as I felt the sliding of the warm liquid on my skin. The memory of the rape at age 5 distressed me. I said I would get pregnant. He kept saying don’t worry, I’ve already ejaculated.

After that whenever he wanted sex, he meant anal sex. I fell into a deep dark hole again. It was really painful and humiliating for me but if I resisted he would sulk and walk away.

I wanted him to hug me and kiss my face, but nothing more. No kisses on my lips, no touching of my breasts, no rubbing of my ass, nothing that came from sexual desire. I wanted him to enjoy my presence and enjoy hugging me as a father would his daughter.

I hated the smell of sex, the smell of his ejaculation. I would be terrorized. But I submitted to keep him.

I lost some golden opportunities including a trip to Canada to continue my education. I was still caught in the fear of being single. My awareness couldn’t penetrate the fear. I used loyalty and love as excuses to accept the misery and pain.